![]() |
![]() |
|
|
داشتم متن سخنرانی اقای ابراهیم گلستان در دانشگاه شیراز به سال 1348را میخواندم ،ناخوداگاه به یاد نمایشنامه "در مضار توتون " نوشته چخوف افتادم.در انجا اقای سخنران که دغدغه اش زنش واسیب های وی بود از ابتدا تا انتها شروع به سخنرانی اندر باب زنش واسیبهایش کرد ودر انتها توتون را مضر خواند . اقای گلستان در ان سال در دانشگاه شیراز به منظور سخنرانی در مورد نویسندگی وداستان نویسی قرار بود تا سخنانی را ایراد کنند اما دغدغه اقای سخنران همه فرهنگ بود وعمق؛عمیق بودن درمسایل پیرامون ،بالاخص هنر وادبیات .همه سخنش کشف هویت بود در هنر بوسیله تقطیر وتراش وتبلور ذهن زمانه. وی نویسنده را دلخوشی دهنده وراضی کننده امیال دیگران نمی داندوهنر سفارشی ودلخوشکنک را به چالش میکشد. او که از بند چرک رسم چَرت چُرت زدن جسته است ودیده است ودیده اش را گفته است ؛آنطور که گفتنیست ،هنر را کوشش برای کشف نیاز میداند: نامه منتشر نشده ابراهیم گلستان به نادر ابراهیمیشنبه 21 دسامبر 1991
حالا بگذر از این كه تجربههای دقیق علمی این ادعاها را میتكاند و میپاشاند، یك نگاه بینداز به شكل و قد و قواره و رنگ و زبان ولهجه و آداب وخورد و خوراك و لباس مردمی كه دراین بازماندۀ خاكی كه ازشكستهای فتحعلیشاهی به اسم ایران ماند زندگی دارند، این “ما”، حالابگو كه نه از روی قصد لذت گرفتن از حوادث بیرون از حدود عادی و امثال جیمزباند یا حسین كرد ودارتانیان، از این “سوپرمن”های امروزی تا گردان میز گرد آرتورشاه، و گیو و توس و اشكبوس و رستم و اسفندیار، نه، به حسب “ملیت”، به حسب “همخونی” چه جور آن كس كه دركرانه دریای فارس بر رسم زنگبار “زار” میگیرد، یا دركردستان پای برهنه روی آتش خلواره میگذارد و آرام ازآن گذر میكند، یا در بلوچستان فعلا فراری بیپاسپورت را میرساند به پاكستان و ازآن جاهروئین قاچاق میآورد برای “هم میهن” در “سرزمین اجدادی” اینها چگونه رستم را به صورت اجداد “ملی” خود باید بستایند درمشاركت به آنكه فرارش داد یا هروئین برایش آورد، یا در پیچ گردنه لختش كرد؟ و یا تو حق میدهی به یك چنین ستودن همخونی و “اصالت ملی” و”وحدت قومی” بیآنكه شیشكی برای خودت ول دهی؟ آیا نمیخواهی یكبارهم از ابزاری كه ترا ازدیگر آفریدهها ممتاز میسازد - یا میگوئی كه میسازد - استفادهای ببری تابه نیروی آن بیندیشی كه این قاطیغوریاسهای ارثی كه مثل لهجههای محلی درتو رشد كردهاند تا چه اندازه ارزشی دارند.
بیش از دوازده قرن دراین زبان فارسی–دری كه درواقع تنها پایهای برای خاص كردن این فرهنگ است اسمی ورسمی از “وطن”، “میهن” وحتی “ایران” برایت نیست، و هیچ شاعر و گویندهای ازآن به صورت یك قطعه خاك مشخص مركب از زادگاههای گوناگون شاعران گوناگون كه گوینده دراین زبان هستند به هیچ وجه ذكر و نشانهای نداده است، جز همین حكیم فردوسی، آن هم برای دوره گذشته اسطوری آن هم بیجا دادن بلوچستان، خوزستان، كردستان، محال خمسه و غیره درآن. آن هم درقبال آنچه سعدی و رومی و حافظ و خیام گفتهاند – كه جمله ناقض این برداشت، ناقض این فكراند. اجداد تو در این هزار و سیصد سال – یا بگیر دویست – “میهن” نداشتند؟ تا وقتی كه از شكست احمقانه قاجاری این چهارگوش گربهشكل شد ایران. و اقتضای اقتصادی، و دراین میانه آمدن تلگراف و راه وحمل و نقل موتورداراین تكههای بازمانده را به هم چسباند، و باز از اقتضای یك چنین چسبی میهن،[...] آن وقت مرحوم كسروی شروع كرد به دشنام بر ضد سعدی و رومی، و گوینده افسانههای “اساطیری” شد پرچمدار “میهن” موجود و “خاك” و “خون” و “افتخارهای باستانی”.
بعد هم قیقاج میزنی، و نادرشاه را كه ترك بوده و حوصله مهملات ترا هم نداشت میستائی چون رفت هند غارت كرد، میستائی هرچند بر حسب آن سنت او را نباید دارای هوش و فكر بدانی. بهترین اشعار رزمی وبزمی را برایت مردی از گنجه آورده است. حالا بگو كه این زبان تركی چندصدسالی بعد از اورسید به گنجه یا تبریز. پس این زبان با توهین آمد؟ آیا در بین فارسها توهین نیست؟ دستوردار از این نارو. دست ورداریم ازاین فریب به خود دادن. تقسیمبندی جغرافیائی، زبانی، خونی، نژادی را بریز دور. عرب هم ترا “عجم” خوانده است. یعنی گنگ. ما گنگیم، پرحرفترین مردمها؟ گنگ چون وقتی كه [...] با حرف برادری و یكسانی اما با حرص غارت و تاراج، یك ضربه آمد نظام ورشكسته ساسانی را فرو پاشید، عینا مانند همین اتفاق همین چند سال پیش، ازهرحیث زبانت را نمیفهمید و تو هم زبانش را نمیفهمیدی، البته. اما آیا تو گنگ و بیزبان بودی، و هنوز هم هستی؟ صدام هم كه ترا رسما امروز با پشه و مگس دریك ردیف میداند همانجور است، و چه فرق دارد با تو از این حیث؟ در هرجا نفهم و گنگ و چرت و پرت گو فراوان است.
نزدیك خود را ندیدن و نزدیك خود ندیدنِِ اینها اما انتساب این صفات به همسایه، بیلطفیست. انتخاب این كه چه كس قوم و خویش توست نیز با بیلطفی زیاد اتفاق میافتد. عینا مانند بذل محبت به هركسی كه فكر میكنی با توهمراه است. تعریفها وتحسینها، بزرگداشتها و كرنشها وقتی كه یك نتیجه از اندازهگیری عینی نیست، وقتی كه روی پیشداوریها هست در حد هیچ هم نمیارزد. خطرناك هم هست. اگر طلا بیفتد درچاه مستراح همچنان طلای بیزنگ است اما وقتی كه از طلا به دور كثافت بگذاری، كثافت كثافت میماند. ازقاب و حلقه طلا كثافت چیز دیگری نمیتواند شد. جنس از زور قاب هرگز عوض نخواهد شد. لابد این زبان كه من به كار بردم از ادب دور است دراین حسابهای ظاهرساز [...]. راستی و راست ازاین ادب دور است.
انسان به این ادب احتیاج ندارد. آدم یعنی صریح، ساده، راست، بیپرده، پاك، روشن، و جستجوكننده درستی و پاكی. رنج درست و رنج درستی را درست فهمیدن شرط اساسی رفع شكنجه و درد پلیدی است، چیزی كه از زیور به خود بستن به دست نمیآید، چیزی كه از تخیل بیسنجش به دست نمیآید، چیزی كه ازادعا به دست نمیآید. این جور ادعا و خطاهای توخالی تنها پناهگاه بیپاهاست، یك جورعصا و سنگر”مظلومی” و بیزوری است.
همسایههای آن وری، عربها، هم، اما عرب هم خودش حرفی ست، ها. درسراسر دنیا زبانی كمتر به این قرابت و هم ریشه بودن عربی با عبری سراغ نمیتوانی كرد. وقتی عمر به فلسطین رفت یك عده را مسلمان كرد. اینها شدند عرب، مابقی یهودی ماند. ازآن طرف بربرهای شمال آفریقا، كارتاژیها كه همان قرطاجنهای باشند، قبطی، سودانی، فینیقی، تمام به زبان عرب درآمدند چون اقتضای دین و حكومت، كه واحد بود، اینچنین میشد. حالا اینها تمام میگویند ماعرب هستیم. اما یهودی یهود ماند، نه فلسطینی. [...] مسیحی لبنانی خدا را “الله” میگوید چون در زبان او لغت برای خدا همین الله است. اما برای ما الله نام خدای خاص مسلمانیاست آن هم در این زمان تازهِ نزدیك. پس این اختلاف ربطی ندارد به مذهب و آئین.
اما ما كه خود را مسلمان میدانیم با فلسطین عرب موافقیم و با یهودی نه، درحالیكه از لحاظ مذهبی كه به آن غرهایم ما با یهود نزدیكیم و از عیسوی واقعا به كلی دور، چون عیسای عیسوی با عیسای قرآنی اصلا نمیخواند. عیسای عیسوی فرزند و “ گوشتمندی” خداست كه این بیگمان شرك است. هفدهبار درهرروز درنماز باید خواند “بگوئید كه خدا یكتاست... زائیده نشد و نزائید... “ اما هرچه را كه قانون موسوی است پذیرفتهایم، (ومن به حد كوچك حساس خود وقتی میرسم به جائی كه میگوید “پس كفشت را درآر كه در دشت پاك طوی هستی” ازاین زیبائی صریح تر، و ازاین جلال در مقابله جنبانندهتر، سادهتر نمیبینم، درهیچ چیز.) حالا اینها را كنار بگذار و نگاهی بكن به یهودی، كه همین بامبول را به جور دیگری درآورده ست میگوید این ارض موعود است و هدیه خداست به قومی كه برگزیده او هست. حالا چرا خدا یك قوم را انتخاب بفرماید – این در استدلالشان نمیآید، از حد استدلال بیرون است.
درهرجای این دنیا اگر قدم بگذاری به كافهای كه صاحبش از حدود یونان است بپا كه “قهوه ترك” نخواهی اگر نمیخواهی گیرنده آنیترین فحشها، اگرنه ضربه چاقو، قراربگیری چون با انتساب قهوه به تركیه باید انتقام پنج قرن سلطه عثمانی بر یونان را پس بدهی، آنا، جا درجا. حالا بگو بابا قهوه ازاصل تركی نیست. بیفایده ست. یونانی عقیده دارد كه “كفتادیس” خوراك ملی است و از زمان همربوده است و سقراط آن را میخورانده است به افلاطون، و قسعلی ذلك، بیآنكه ازهمر یا ازسقراط و افلاطون چیزی بداند، اما مباد بگوئی كه “كفتادیس” همان “كوفته” است كه درتركیه گفتهاند “كفته” وازآنجا دراین پانصدسال راه پیدا كرده است به یونان. تركها هم كه افتخار میكنند ازیك طرف به اینكه سلطان محمد بیزانس را مالاند درعین حال میگویند چون ما امروزدراین شبهجزیره آناتولی هستیم پس حتی هیتیها درهزاره دوم قبل از مسیح، وهمچنین تمام آن تمدن یونانی – مسیحی – ارمنی – درآسیای كوچك، تمام ترك بودهاند ونشانه قدیم بودن تاریخ ترك. كردهاشان هم كه “تركهای كوهی”اند، البته. و البته داستان بلزن ومایدانك و داخاو و آشویتز و بوخنوالد راهم كه میدانی. امروز هم تیترهای خبرهای روز جنگ در یوگوسلاوی است.
ملیتبازی و توجه به این دستهبندیها خواه موذیانه باشد خواه معصوم یا نفهمیده، در هرحال، تبدیل میشود به تصادم، راه پیدا میكند به تجاوز، نقب میزند به كار و نیروی انسانی را به خدمت حرص شروردرآوردن، به خركردن برای تجاوز، و خر شدن در آرزوی تجاوز. این اندیشه روی پایه تملك است كه پیدا شده است، و جانبداری ازآن به روی همین پایه است كه مرسوم است. وقتی برای پس زدن این چنین شرارت مغفول فكری دلیل میگوئی میگویند آقا، آخر حتی حیوانات هم از بیشه و مكان و لانهای كه درآن زندگی دارند پاس میدارند. این بیآنكه خود ملتفت باشند در واقع چه میگویند یعنی بیا به پائین تا حد حیوانات، تا حد غازكه كنراد لورنزمیل تجاوزآن را مطالعه كرده است. بیچاره تازگیها مرد. غاز نه، كنراد لورنز البته. اینها نمیبینند این دفاع تنها مقابلهای با تهاجم است. تهاجم را كه برداری “دفاع” لازم نخواهد ماند. بیاین جور اندیشهها انسان بهتری هستی، انسانی.
انسان اگر باشی عضوی مفیدتربرای مردم و همسایههای خود هستی. تاریخ میگوید، و یك نگاه به هر روز و دوروبرهایت نشان میدهد وسیعترین تهاجمها یك امر روزانه، یك واقعیت مداوم لاینقطع بوده است – نه از سوی “خارجی” و بیگانههای برونمرزی، نه گاهگاه و ادواری، نه، بلكه پیوسته از سوی آن “خودی” كه آدمیت معیوب داشته ست، كه زور میگفته. هجومهای ایلی و”قومی” هیچاند درقیاس با تهاجم هرروزی مداوم همگانی، ازخونی كه هردقیقه قطره قطره ازتن هركس مكیده میشود، زهری كه هردقیقه قطرهقطره میدهند به خون وبه فكریكدیگر، از خانهات بگیرتاخودت، هر روز.
ازآجدان بگیر تا افسرراهنمائی، از مامور تامینات تا مامور مالیات، تا تاجر، تا درس معلم و دشنام “آی نفسكش” بگوی كوچههای سیداسماعیل یا گودهای پشت خیابان شوش یا روی تپههای حصارك. هركس به حد خود از روی حرص خود دنبال دید تنگ دودهگرفته لجنبسته پیوسته زور میگوید، زهر میپاشد – میگفته است و پاشیده است. و از هرهزاربار نهصد ونود و نه بار دور از چیزی كه “عاطفه” میخوانیش، اما به ضرب یا به اسم آنچه در ردیف یا ازانواع عاطفهها هستند. اسم گذاشتن به روی هرچیز آسان است. سیسال پیش در گفتار یك فیلم این جمله بود كه “خودكامهای فریفت و برحرص خویش نام نجیب پاكی پوكی زد.” چقدر از این نامهای نجیب و پاك امٌِا پوك به خورد ما دادهاند؟ اینها را شعار میگویند. شعار آسان است. شعاردادن برحسب پیشداوری، غریزه، عادتها. وقتی شعار مكرر شد میشود عادت، میشود باور، میشود سنت، میشود ارثی.
گاهی هم “با ذوق”ها آن را میآرایند – گاهی برای خودنمائی و گفتن كه با ذوقیم، گاهی برای مزد با چشم پوشیدن از شعور و شرافت، گاهی به گمراهی، گاهی چون خود دست دركاراند. این، درجای باز كردن واصلش رادرست تردیدن برشاخ و برگ میافزایند. حتی اصل گاهی میشود بهانه برای همان شاخ و برگ كشیدنها، برای زورآزمائی حرفی، برای كرسی نهم آسمان به زیرپای الب ارسلان گذاشتنها. اینها برای روی شرارت لعاب رنگی شیرین كشاندن است. لعاب آب میشود شرارت اثر میكند آدمی میشود ناخوش.
اگر كه حتی قصدت چنین نبوده باشد در اصل. از روی یك نفهمی دنبال رسم رفتهای، و آنچه به ذهنت نشاندهای تكرار كردهای – به صورت معصوم – هرچند هوش را به كار نبردن گناه كبیره است و ذنب لایغفر. قانون پاولف ترا كشیده است به بدكاری هرچند میخواستی شیرین بكاری و حرفهای گنده گنده بگوئی، یادست خودت نبود و فقط رسم روز بود. دراین میانه هم یك دسته فرمولساز میشوند برای جنبههای جوربجور همان اعمال، اما خود ازتمام بیبخارتر، ولی پرگوی بیجاتر ولی پرازجنجال، از جای خود نجنبنده پشت میز كافه نشینِ عرقخورِ دودی-سوزنی، دارای ادعای روشنائی چیزی كه هیچ نزدشان نمیبینی. دنیای تنگشان را به وسعت دنیای واقعی، حتی به وسعت كیهان بیحساب میانگارند. خود را روشنفكر میخوانند بیآنكه نزدشان اصلا فكری یا فكركی باشد چه بكر چه آلوده. شعر میگویند، فیلم میسازند، نقاداند، و همچنین به ترجمه رو میكنند بیدانستن زبان اولی یا زبان خود، حتی؛ و مافیای مفنگی كه با همانندهای خود دارند تضمین ادعاشان است كه مانند پمپ با باد یكدیگر را پروار مینمایانند، یكدیگررا بهم حقنه میكنند. به ناحقِ. |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 22:53 توسط بابک هدایت |
|
|
سخت خسته کننده است.سخت وخسته کننده.می نویسم که از این حالت تهوع فرار کنم.همه جا تار عنکبوت بسته .حتی تخت خوابم در اتاق عشق بازی ام. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 18:9 توسط بابک هدایت |
|
|
خط اصلی طرح داستان مجموعه حوادثی است که به آشنایی فلیپه مونترو با آئورا می انجامد.
فلیپه جوانی جدی ،با انضباط که تسلط کامل بر زبان محاوره ی فرانسه دارد،به قصد پول درآوردن از لابه لای اسناد زرد شده (خاطرات یورنته ) راهی خیابان دونسلس(جایی که فکر میکرد هیچ کسی دیگر در آنجا خانه ندارد)میشود. تاریکخانه آئورا به انتظار وی است. بوی گل ،رطوبت گیاهان، ریشه های در حال پوسیدن وعطری خواب آلود وسنگین .همه به انتظار تواند زیرا همه ی درها به اندک فشاری باز میشوند.شمع های نذری(کهکشان نورهای مذهبی). اما پیرزن ،که تا به کهکشان نورهای مذهبی پشت نکرده ای نمی توانی چهره ی این زن را ببینی،از وی میخواهد خاطرات شوهرش ژنرال یورنته را مرتب کند. جزئیات ،جزئیات ملکوتی را نوازش کنید.گذشته را به کمک عینیت محض اشیا به چنگ آورید.چه زیبا گفت ناباکوف پیر. پیرزنی که در خانه ای به سبک باروک زندگی میکند .با مایه شخصیتی که به یکباره شبح غیر واقعیست.در تلخی وتلالو تبعید به سر میبرد. در جایی که غیر واقعیتی شکننده روی همه چیز سایه می اندازد. پیرزنی که هویتش را در گذشته می جوید.مثل اغلب ما.گذشته از دست داده ای که سخت مسحورش میکند.اگر آینده موجودیت داشت وملموس بود ،گذشته اینقدر فریبنده نمی بود.ولی در حالی که این لحظه ی زمان حال را با چشم سر می بینیم ولحظات گذشته را با چشم خیال میبینیم آینده دیدنی ودریافتنی نیست. چشمانش فراخ،شفاف،نمناک ودرشت که سپیدی زردی گرفته ای اطراف آن موج میزند. چشمهایی که در لایه های سنگین پلکهای فروافتاده گم می شوند.چشمهایی که در پی حفظ نگاهیست که در ژرفای آن حفره های خشک پنهان است. صداها.صداهایی که شنیده نمی شوند اما به هر حال واقعی اند زیرا که دمی بعد به یاد می آیند.چراکه رساتر از سکوتی هستند که همراهشان است . اما آئورا با آن چشم های سبز دریایی اش،که مانند دریا موج میزنند،به کف می نشینند،دیگر بار آرام میشوند وچون موجی بر می آشوبند (وه که چقدر این چشمان بمانند چشمان سوسانای پدرو پارامواند)از میان لذت و جادوی متن خاطرات ژنرال یورنته ی در تبعید (هرچند که فلیپه آنرا در ابتدا در نمی یابد.)سر برون می آورد. خاطرات را زبان ماندنی می کند .تنها هنر می تواند به آنچه دیگر نیست(حتی خطوط سیمای آئورا که دیگر نیست از آن رو که با سربرگردانندنی آنرا فراموش میکنی)آنچه فقط در اعماق ذهن معنی دارد واقعیت ببخشد.واما نوشتن خاطرات بدست ژنرال یورنته (آنهم در تبعید)به معنای آفریدن در خلاء است. مثل آفرینش نخست در آن نخستین لحظه ی بر باد رفته و آفرینندگی اش مدیون خلاء دور و بر. در این دنیای سایه ها (تا حد تاریکی )،دنیای تخیل وخاطره واسطوره ای که تنها به کمک اشارت ونشانه ها میتوان بازش یافت ،قهرمان پیرزن داستان ،نه کونسوئلو بلکه ادبیات در تبعید است .وما با نویسنده ای ،نه معلم ونه قصه گو بلکه ساحری بزرگ طرفیم. یاهو |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم مرداد 1389ساعت 22:24 توسط بابک هدایت |
|
|
یادداشتی بر افسانه آفرینش نوشته صادق هدایت پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 17:53 توسط بابک هدایت |
|
|
نگرانی های من
سخنرانى در هشتمين كنفرانس مركز پژوهش و تحليل مسائل ايران دانشگاه كاليفرنيا، بركلى - آوريل 1990 نشر: مركز پژوهش و تحليل مسائل ايران (سيرا) ژوئن 1990 - نيوجرسى ناشر : مركز پژوهش و تحليل مسائل ايران (سيرا) حروفچينى و چاپ: نشر فارابى، نيوجرسى شماره استاندارد بين المللى كتاب : 0-3-9623398-0 پ ات ا چاپ اول : ژوئن 1990 مقدمه احمد شاملو شاعر بزرگ معاصر ايران در ماه آوريل 1990 (1369) در آمريكا ميهمان مركز پژوهش و تحليل مسائل ايران (سيرا) بود و در هشتمين كنفرانس اين مركز در دانشگاه كاليفرنيا، بركلى سخنرانى كرد. كتابى كه در دست داريد متن كامل اين سخنرانى است. سخنرانى شاملو به دلايل متعدد بحث هاى زيادى را برانگيخت. بويژه آنكه نسخه هاى دستكارى شده يا ناكاملى از آن نيز در جرايد چاپ و يا در راديوها و تلويزيون ها پخش گرديد. به همين دليل و به منظور جلوگيرى از هرگونه پيشداورى و همچنين كمك به ايجاد زمينه عينى براى بحث منطقى حول مسائل طرح شده از سوى شاملو، سيرا تصميم گرفت كه متن كامل اين سخنرانى را در اختيار دوستداران ادب و فرهنگ ايران قرار دهد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 6:3 توسط بابک هدایت |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 19:2 توسط بابک هدایت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1389 مرداد 1389 تیر 1389 |
| پیوندها |
|
سایت داریوش آشوری میس شانزه لیزه شعر کهن گذشت زمان من را هم خاطره کرد مدو مه تیله باز |
|
RSS
|